در حال باز کردن نامه...

داستان ما

از آن روز تا امروز

هر خاطره، یک قدم دیگر به سمت هم.

شروع قصه‌ی ما
۵ دی ۱۴۰۰

شروع قصه‌ی ما

همه‌چیز با یک پیام ساده شروع شد... برای امتحانت کمک می‌خواستی و پرسیدی که C++ بلدم یا نه. هنوزم خدا رو شکر می‌کنم که اون روز بلد بودم، چون شاید همون سؤال کوچیک، شروع یکی از قشنگ‌ترین اتفاق‌های زندگی من شد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یک پیام ساده بتونه منو به کسی برسونه که بعدها این‌قدر برام عزیز بشه.

جزیره عشق
۴ خرداد ۱۴۰۳

جزیره عشق

از نقطه‌ی امن جفتمون دور شدیم و رفتیم قشم؛ سفری که شاید خیلی کوتاه بود، اما خاطراتش اون‌قدر موندگار شدن که هنوز هم هر وقت اسم قشم میاد، ذهنمون پر می‌شه از قشنگ‌ترین لحظه‌هایی که کنار هم داشتیم. انگار قشم برای ما فقط یک مقصد نبود؛ یه تکه‌ی کوچیک از زندگی‌مون بود که پر شد از خنده، تجربه‌های تازه و خاطراتی که هنوز هم با یادآوریشون لبخند می‌زنیم.

خیلی دور
۲ خرداد ۱۴۰۲

خیلی دور

از نقطه‌ی امن جفتمون دور شدیم و رفتیم قشم؛ سفری که شاید خیلی کوتاه بود، اما خاطراتش اون‌قدر موندگار شدن که هنوز هم هر وقت اسم قشم میاد، ذهنمون پر می‌شه از قشنگ‌ترین لحظه‌هایی که کنار هم داشتیم. انگار قشم برای ما فقط یک مقصد نبود؛ یه تکه‌ی کوچیک از زندگی‌مون بود که پر شد از خنده، تجربه‌های تازه و خاطراتی که هنوز هم با یادآوریشون لبخند می‌زنیم.

ساختن ربات
جمعه ۷ مرداد ۱۴۰۱

ساختن ربات

دیگه دلم نمی‌خواست فقط پشت صفحه‌ی گوشی باهات حرف بزنم... دلم می‌خواست صدات رو از نزدیک بشنوم، لبخندت رو ببینم و برای اولین بار کنار هم یک خاطره‌ی واقعی بسازیم. بهانه‌اش ساختن ربات بود، اما چیزی که برای من مهم بود، فرصتی بود که بتونم تو رو از نزدیک ببینم و یک قدم بهت نزدیک‌تر بشم.

اولین قهوه
۱۵ مرداد ۱۴۰۱

اولین قهوه

همون شبی که ربات رو ساختیم و از هم جدا شدیم، فهمیدم دیگه نمی‌خوام این آشنایی فقط به همون یک روز ختم بشه. تو خیلی بهتر از چیزی بودی که توی ذهنم تصور کرده بودم و دلم می‌خواست بیشتر کنارت باشم و بیشتر بشناسمت. نتونستم صبر کنم و همون شب بهت پیام دادم و دعوتت کردم به یک کافه. خوشحالم که این کار رو کردم، چون همون قهوه‌ی ساده تبدیل شد به شروع رسمی قصه‌ی ما و یکی از مهم‌ترین روزهای زندگی من.

love-story-started.jpg
جمعه ۹ دی ۱۴۰۱

love-story-started.jpg

اون روزها، روزهای شروع عشق ما بودن. هر روزی که می‌گذشت، بیشتر از روز قبل عاشق هم می‌شدیم. تمام هفته دلتنگ هم بودیم؛ با تماس‌های طولانی و پیام‌های تلگرام سعی می‌کردیم فاصله رو کمتر کنیم و آخر هر هفته، با اتوبوس یا قطار خودم رو به شاهرود می‌رسوندم تا فقط چند ساعت کنارت باشم. هیچ خستگی‌ای ارزشش رو از آغوش تو بیشتر نداشت. اون هفته‌ها شاید زود گذشتن، اما برای من از قشنگ‌ترین روزهای زندگی‌ام هستن. این عکس هم یکی از عکس‌هاییه که همیشه می‌دونستم چقدر دوستش داری، و هر بار که نگاهش می‌کنم، یاد همون روزهای شیرین و عاشقانه می‌افتم.

یک سال با هم
۱۵ مرداد ۱۴۰۲

یک سال با هم

یک سال گذشت، اما حس اولین روز هنوز همان‌قدر تازه است. حتی بیشتر از اول.

زندگی کنار هم
۷ بهمن ۱۴۰۲

زندگی کنار هم

اون چند روزی که اومدی تهران، انگار برای چند لحظه دنیا فقط برای ما ساخته شده بود. روزهایی پر از خنده، آرامش و لحظه‌های ساده‌ای که کنار هم بودنشون رو خاص می‌کرد. وسط اون هوای عجیب‌وغریب بارونیِ پاییزی و زمستونی، بیشتر از همیشه فهمیدم چقدر کنار هم حس خوبی داریم. فهمیدم خوشحالی برای من فقط توی اتفاق‌های بزرگ نیست؛ گاهی فقط یعنی صبح رو کنار تو شروع کنم، با هم قدم بزنیم و شب رو با خاطره‌های قشنگ تموم کنیم. اون روزها بیشتر از همیشه مطمئن شدم که من و تو چقدر برای هم ساخته شدیم.

نامه‌های عاشقانه
۲۵ فروردین ۱۴۰۳

نامه‌های عاشقانه

یه دوره‌ای از قشنگ‌ترین روزهای ما، با نامه‌هایی می‌گذشت که هر روز برای هم می‌نوشتیم. هر ایمیل فقط چند خط نوشته نبود؛ تکه‌ای از روزمون بود که با عشق با هم شریک می‌شدیم. از عکس‌هایی که از لحظه‌های ساده‌ی روزمون می‌فرستادیم تا خاطراتی که ثبت می‌کردیم و بعدها با خوندنشون دوباره لبخند می‌زدیم. شاید امروز پیام دادن راحت‌تر شده باشه، اما اون نامه‌ها برای من یه چیز دیگه بودن؛ انگار هر روز یک یادگاری کوچک از عشقمون می‌ساختیم که می‌مونه.

خاطره قفل شده

این بخش هنوز برای تو باز نشده است ✨

خاطره قفل شده

این بخش هنوز برای تو باز نشده است ✨

خاطره قفل شده

این بخش هنوز برای تو باز نشده است ✨

خاطره قفل شده

این بخش هنوز برای تو باز نشده است ✨

خاطره قفل شده

این بخش هنوز برای تو باز نشده است ✨

برای کسی که از ۱۵ مرداد ۱۴۰۱ زندگی مرا زیباتر کرد